از وقتی بابام رو از دست دادم، دنیا برام متوقف شد. مادرم، با گریه و بیتابی، دور قبرش ایستاده بود و من، نفسهایم در سینه حبس شده بود. دستام پر از خاک قبر بود و قلبم سنگینتر از همیشه.
عمو کیارش، دوست صمیمی بابام، صدام زد و تلاش کرد منو آرام کنه. کنارش خاله ستایش زن عمو کیارش با دخترهاش یاس و نفس و پسرش آرتام، ایستاده بودن. همه دور قبر جمع شده بودن و سعی میکردن تسلیم کنن، اما هیچ چیزی نمیتونست درد دل منو کم کنه. حتی عموم هم کنارش بود، اما هیچ کدوم نمیتونستن منو نگه دارن.
یههو صورت رو به مادرم کردم، بلند شدم و دویدم سمت تاکسی. پشت سرم عموم و آرتام دویدن. راننده گیج بود، اما من فقط میخواستم برم جایی که بابا همیشه باهام بود، درهای که روزهای شادمون اونجا میگذشت.
چشمم به آینه ای افتاد که بابا یه روز بهم داده بود و در جیم شکسته بود . قلبم لرزید، دستام سرد شد و اشکها روی گونههام جاری شدن.
یک هو بابام رو دیدم که رو ی لبه دره که آرام آرام داشت از من رو بر می گردانند و به سمت دره راه رفت و در آسمان شنا ور ماند را دیدم و گفتم:
– «بابا… کجا میری که منو تنها گذاشتی؟
من هم باهات میام.
نرو...»
فریاد کشیدم.و به سمتش دویدم
آرتام جلوتر رفت تا دستم رو بگیره و از سقوطم جلوگیری کنه، اما یههو آینه شکسته از دستم افتاد و یک هو پدرم رو دیدم که دستش به سمت من درازه و به من میگه:
\_«بیا عزیزم...
بیا که نه تو تنها باشی و نه من...»
لبخند زدم و اشک از چشمانم جاری شد و دیتش را گرفتم و به سمت دره به آرامی راه رفتیم
قلبم از درد تیر کشید و ناگهان سکته قلبی رخ داد . آرتام سریع منو بغل کرد و با عموم و به بیمارستان رفتیم.
در همان لحظه داشتم همین لحظه را میدیدم.به مادرم فکر کردم...
با خودم گفتم:
\_«آوینا پس مادرت چی؟»
بی تردید دست پدرم رو ول کردم و به سمت جسم خودم دویدم.
در بیمارستان، دکترها و پرستارها همه جا بودن. با تلاش تمام، تونستن منو زنده نگه دارن. مادرم که رسید، اشکهاش سیلاب بود و دکتر گفت:
– «ناراحت نباشید، آوینا زنده است، اما باید بهوش بیاد.»
روزها گذشت و من هنوز بیهوش بودم. مادرم هر روز سرم میزد، آرتام بیشتر از همه کنارم بود. بالاخره، در آخرین روز، چشمام رو باز کردم. شادی و اشک با هم بود، و همه خوشحال شدن.
وقتی مادرم رو دیدم خوشحال شدم و گریه کردم قلبم درد می گرفت وقتی به پدرم فکر می کردم.
چند ماه بعد، جشن تولد عموم بود. من و دوست صمیمیم، آویدا، رفتیم برای خرید کادو، کیک و وسایل جشن. اما آویدا نتونست بیاد، و فقط دو تا از دختر عمهها، دالیا و آیسل، حضور داشتن. با وجود همه چیز، جشن شروع شد، کیک و کادوها باز شد، و لحظاتی شاد بین خانواده شکل گرفت. آوینا به عموش گفت آرزو کن و شمع ها رو فوت کن ولی عموش گبت نه تو ی آرزو بکن به حای من و فوتش کن.
در دلش آرزو کرد که همیشه خانواده کوچیکشون پر از شادی و لبخند باشه.و بعد از چند دقیقه سکوت زن عموم پرید وسط و گفت:
\_«چه جشنی این چه وضعیه با این لباس های نا مناسب...
ببین...ببین از جلو باز...کوتاه...تنگ
تو به دختر خودمون اجازه پوشیدن چنین لباسی رو نمیدی بعد به این...
یتیم میدی،»
عموم چشماش در اومد و بی تردید بلند شد و سیلی به زن عموم زد و گفت:
«از این به بعد آوینا هر گونه لباسی رو دوست داره می پوشه کوتاه،بلند،تنگ،گشاد،باز یا بسته می تونه به پوشه دیگه اجازه نداری دیگه به آوینا گیر بدی فهمیدی.»
آوینا به عموش رو آروم کرد و به جشن خودشون ادامه دادن.
بعد از جشن، دوباره به سالون موسیقی رفتیم، جایی که من و آویدا میخواستیم پیانو بزنیم. وقتی آویدا رسید، دستم رو گرفت و منو هدایت کرد. پشت پیانو نشستم و شروع به نواختن کردم. صدا آرامش خاصی داشت، انگار که درد و غمم کمی سبک شده بود. بعد از چند دقیقه چشمم به در خورد و آرتام رو دیدم وقتی آرتام منو دید، آهنگ رو قطع کردم و به آویدا گفت:
– «دیگه بسه،بیا تو بزن.»
– «بعد از چند دقیقه دوباره قلبم درد گرفت و آویدا گفت بیام خونتون مرافبت باشم آوینا گفت آره بیا بریم که خیلی درد داره.»
من و آویدا اون شب به ما خیلی خوش گذشت ما فیلم نگاه کردیم خودمون رو آریش کردیم مدل شدیم و کار های خمده دار دیگه که حتی قابل شمارش نیست.
روزها گذشت، ولی همچنان دلم پر از غم بود، تا روزی که وقتی داشتیم از سالون موسیقی برمیگشتیم، چند نفر ناشناس تیر شلیک کردن.معلوم نبودن چه کسانی هستند ولی انگار از قسد بود. یکی نزدیک قلبم و دیگری توی شکمم خورد.
و اینجا، زندگی من، آوینا، وارد مرحلهای جدید و پرتنش شد…
تیرها به بدنم خورد، یکی نزدیک قلبم و دیگری توی شکمم. درد وحشتناکی کل وجودم رو پر کرد، نفسهام بند اومد و دیدم دنیا مثل یه تونل تاریک شد. آرتام سریع دستم رو گرفت و گفت:
– «آوینا… نترس… من اینجام…»
اما بدنم سنگ شده بود و نمیتونستم تکون بخورم. عموم هم با ترس و اضطراب فریاد زد:
– « آروم باش، همه چی درست میشه!»
یک راننده تاکسی وایستادسریع رفت به سمت بیمارستان، اما هر لحظه مثل ساعت مرگ بود. خونریزی زیاد بود و آرتام فشار دستش رو روی زخمهایم نگه داشت تا جلو از دست رفتنم رو بگیره. قلبم به شدت میتپید و همه چیز دور سرم تار شده بود.
وقتی به بیمارستان رسیدیم، پرستارها با عجله برانکارد آوردن. منو روی برانکارد گذاشتن و داخل اتاق اورژانس بردن. دکترها و پرستارها همزمان مشغول عملیات نجاتم شدن؛ یکی فشار خونم رو اندازه میگرفت، یکی سعی میکرد خونریزی رو متوقف کنه، و یکی دیگه آماده میکرد برای عمل فوری.
دستهای آرتام سرد و خیس شده بود از فشار خون من، اما چشماش پر از امید و ترس بود. عموم میگفت:
– «آوینا… نرو… زنده بمون…»
آرتام و عموم می خواستن بدونن چه کسی به من شلیک کرده ولی به پلیس نگفتن پلیس اومد و چند تا سوال پرسید:
<<شما دیدید چه کسی شلیک کرد؟.>>
عموم و آرتام:
《نه.》
پلیس پرسید:
《شما از به کسی شک دارید؟از کسی شکایتی دارید؟》
عموم گفت:
《نه نیازی هم نیست که پیگیر باشید خیلی مهم نیست؟》
پلیس ها تعجب کردند و قبول کردن و رفتن.
عموم با خودش گفت:
《باید خودم پیداش کنم.حتما ی کاسه زیر نمی کاسست.》
ساعتها گذشت، ولی هر دقیقه مثل یک قرن طول میکشید. دکترها با تمام توانشون مشغول بودن، یکی از جراحها به دقت گفت:
– «ما باید فوری عمل کنیم، خونریزی شدید و ضربان قلب ناپایداره.»
من توی بیهوشی بین خواب و بیداری بودم، صداها دور و مبهم بودن، اما نگاه آرتام و عموم رو میدیدم که پر از اشک و نگرانی بودن. قلبم از درد میسوخت، اما میدونستم که اونا برای نجات من جنگیدن.
بالاخره عمل شروع شد. هر برش، هر لحظه، مثل لحظهای بود که مرگ و زندگی کنار هم بودن. پزشکان با سرعت و دقت کار میکردن، و بعد از چند ساعت وحشتناک، بالاخره صدای دکترها شنیده شد:
– «آوینا پایدار شده… زنده است…»
آرتام بیاختیار خودش رو روی صندلی انداخت و گریه کرد. عموم هم نفس عمیق کشید و دستش رو روی قلبش گذاشت. مادرم که تازه رسیده بود، بیتابی میکرد، اما وقتی فهمید که من زندهام، اشکهای شادی ریخت.
من هنوز بیهوش بودم، اما حضور اونا باعث میشد
که حس کنم که دنیا هنوز یه جای امن داره. برای چند روز، من توی بیمارستان بودم، مراقبت دقیق انجام شد، خونریزی کنترل شد، و فشارم ثابت شد. آرتام کنارم بود، مادر و عموم هم هر روز سر میزدن، و آویدا هم هر طور شده با من بود تا تنها نباشم.
بعد از چند روز، وقتی چشمام رو باز کردم، اول نگاه کردم به آرتام و آویدا، بعد مادرم و عموم. همه لبخند زدن و گریه کردن. احساس کردم که دوباره زندگی به من برگشته، و فهمیدم که حتی در تاریکترین لحظات، عشق و امید میتونه انسان رو نجات بده.
بعد از چند روز فهمیدم که آرتام و عموم به پلیس گفتن ندیدیم و نه شکایت داریم آوینا تعجب کرد و به عموش شک کرد که شاید کار عموش باشه و آوینا متمعن بود که مرگ پدرش هم عادی نبوده ی اتفاق عمدی بوده ولی مثل همیشه رفتار کرد و خودش رو به نادونی زد تا ببینه عکسل عملش چیه؟
یک ماه که گذشت همه رفتند خونه هاشون هنوز لبخند بر روی لبهای آوینا نیومد بود هنوز توی فکر مرگ پدرش بود اصلا به خودش فکر نمی کرد
فکر نمی کرد که قرار چه بلا هایی سرش بیاد در آینده ی شومی که روب رویش ایستاده بود.
بعد از چند ماه دوستش آویدا به آوینا زنگ زد و گفت که باید ی جایی قرار بزاریم آوینا هم همون کافه ی همیشه گیرو انتخاب کرد .
وقتی که اونجا رسید آویدا با خوش حالی آوینا رو توی بغلش گرفت آوینا نگاهی به آویدا کرد و گفت که چی شده اینقدر خوش حالی و ذوق داری آوینا بهش گفت که براش خواستگار اومده آویدا گفت که خوب اومده ولی انگاری ی فرد خواسه نه آوینا سرشو تکون داد گفت که ببین چند سال منتظرش موندم بلاخره اومده آویدا گفت که جواب مثبت دادی یا نه گفت اره جواب مثبت دادم تا پنج روز دیگه ی ازدواج می کنیم اونم توی تالار الماس که توی زعفرانیه هستش خونش توی الاهیهست آویناگفت می دونم چند وقتی هم دوست بودین.اره دیگه تو هم که سلیقتم از این پایینیا نبوده ها از اون خر پولاست ها آویدا گفت که اره دیگه با هم دیگه خندیدنو بعد گفت نه به خواطر خودش بود آوینا گفت می دونم بابا باهات شوخی کردم پس من تا پنج روز دیگه آمادگی بگیرم مزاحمتم نمیشم توی این پنج روز بعد بهت زنگ میزنم همه چیز رو ازت می پرسم ها
این پنج روز مثل برق و باد گذشت روزش فرا رسید
تم مراسم نقاب های زیبا بود که چشم رو میگرفت و همه میزدن و تم رنگ چیگری و سفید بود.آوینا لباس زیبایی پوشیده بود که همه به او زل زده بودن لباسی که از زیبایی آن هر چه قدر هم بگم کم گفتم وقتی که وارد شد مامان آویدا رو دید با هم احوال پرسی کردند و بعد کنار هم نشستن بعد از بیست دقیقه آویدا اومد داخل سالون عروس با داماد انقدر خوش حال شوده بود داماد که از سالون بیرون رفت رفتش کنارش نشست آویدا گفت لباست و خودتت انقدر خوشگل هستین که همه تو رو نگاه می کنن نه من رو
ببخشید نمخواستم اینطوری بشه اخه عروسی بهترین دوستمه
نه بابا شوخی می کنم
آوینا ار آویدا پرسید که اگر تو الان ازدواج کنی دیگه من رو فراموش می کنی آویدا با خشم به آوینا نگاه کرد و گفت که اگر مامانت ولت کنه من یکی ولت نمی کنم و نه خواهم کرد و کنارت می مونم بعد از چند دقیقه داماد اومد حلقه دستش کرد و تا چند ساعت مراسم بر گزار بود و بعد تموم شد آویدا هر چی گفت که بیا با ما گفتش نه نمیشه مامانم مریضه خونه تنهاست می خواست بیاد عروسیت ولی نتونست باید برم نفسم ببخشید دیگه باشه؟
آوینا گفت باشه
بعد که داشت از سالون می اومد بیرون تا تاکسی بگیره یهو پسر عمه شودید اسم پسر عمه اش آدنیس بود آوینا نمی خواست که پسر عمه شو ببینه ولی یهو مامان آویدا صداش زد که ازش خداحافظی کنه بعد که خداحافظی کردن
آدنیس اومد نزدیک آوینا گفت که سلام خوبی؟ چه خبرا؟
آوینا گفت که سلام خوبیم خبری نیست تو اینجا چی کار می کنی ؟
آدنیس گفت که عروسی دوستم راستی چقدر خوشگل شدی همه داشتن راجب تو صحبت می کردن می گفتن خیلی خوشگل شدی واقعا لباس جیگری بهت میاد
آوینا گفت که مرسی ممنون بعد یعنی داماد دوست تو هستش
گفت اره
آوینا گفت چه جالب عروسم دوست منه جالب شد
راستی اینم بگم که خیلی از دست عمه ناراحتم چرا روزی که داشتیم بابام رو قبر می کردیم نیومد سه تا عمه بیشتر نداشتم عمه هما و عمه نیلدا اومدن ولی عمه آدورا نیومد اونو از همه بیشتر دوست داشتم ولی نیومد بهش اینو بگو
آدنیس گفت که اون از روزی که داییم رو از دست داده نتوسته سر پا بشه اون نیومد چون نتوست توی چشمای تو و زن دایی نگاه کنه آویدا ازش ناراحت نشو
هر روز توی بیمارستانه
اون روزی که تیر خوردی من جایی گیر بودم نتونسم بیام هنوز مامانم خبر نداره که تو تیر خوردی و اگر خبر دار بشه وزش همین که هست خراب تر میشه
آوینا گفت که باشه ازش ناراحت نمیشم امشب بهش زنگ میزنم تو هم بیا خونمون هیچ نمیایی
آدنیس گفت اخه نمیشه دیگه
آوینا گفت بازم خودت میدونی خدافظ
آدنیس گفت که کجا میری ؟
آوینا گفت که دارم میرم خونه تازه می خوام اسنپ بگیرم
آدنیس گفت که بزار برسونمت شب شده خطر ناکه
آوینا گفت که نه توی زحمت میوفتی
آدنیس گفت نه توی چه زحمتی با من رودروایسی داری یا نه ؟بیا برسوار شو توماشین
آوینا گفت نه چه رو در وایسی ماشین کجاست بخواطر همین حرفت میرم سوار میشم
رفت سوار شد نزدیک خونه بودیم که ی جا وایساد گفت پیاده شو
آوینا گفت چرا؟
گفت بیا بریم
آوینا گفت باشه همین که پیاده شد رفتن توی یک فرشگاه بزرگ که همه چیز داره که یک بار با باباش اومده بود
یک دونه سبد داد دستش گفت هر چی می خوای بردار به حساب من
آوینا قبول نکرد گفت نمیشه
آدنیس هیچی نگفت باهم رفتن جلو یهو آوینا چشم به آینه و دسبند دوستی که فقط اونو باباش داشتن اوفتاد یهو نشست به آرومی گریه می کرد وقتی آدنیس دید داره گریه میکنه بلندش کرد و آرومش کرد بعد از همون یک آینه و یک دسبند برای اون و خودش بر داشت اونا رو حساب کرد و براش یک بطری آب خرید
وقتی که اون جا رسیدیم زن عموش رو دید
زن عموش دید که آدنیس دستش رو گرفته تا کمکش بکنه زن عموش سریع دستش رو کشید بعد در رو بست جلو دخترش که اسمش هتیسا بود بهش گفت که اگر به آدنیس نزدیک بشی من می دونم و تو دیگه بهش نزدیکه نمیشی بعد هتیسا رفت جلوی آدنیس کلا سرش پایین بود هتیسا به آدنیس گفت که بیا باهم بریم بستنی و خرید بکنیم
آدنیس نمی تونست جواب رد بده چون دختر داییش بود چون دایشش ناراحت نشه گفت باشه می برمت بخری و برگردی من کار دارم بعد رفت که آماده بشه در رو هم باز گزاشت
مامانشم آوینا رو برده بود توی انبار چند تا سیلی بهش زد گفت دیگه اجازه نداری بری نزدیک پسری که دخترم دوستش داره
آدوینا گفت که پسر عمه ام و می تونم و دخترت اونو دوسش نداره پول شو دوست داره چون عمه آدورا فقط و فقط همین یک بچه رو داره همه عموال مادرش به پسرش میرسه به اون نزدیک میشه چون توی خارج از کشور بیست و هفت تا خونه داره اونم توی بالا ترین نقطه شهر ها و حتی خونشم توی تهرانه بالاترین نقطه چون همه چیز داره حتی هواپیما شخصی،ماشین قطار و چیز های دیگه میره نزدیکش
یهو زن عموش هی سیلیش میزد که آوینا بهش گفت که تو این سیلی هارو از سر حسودی میزنی شما مادر دختر حسودای پلاستیکی هستید چون حتی یک بار پاتونو نزاشتین توی ماشینش این طوری می زنی این سیلی ها هیچ دردی ندارن
زن عموش دیگه خیلی عصبانی شده بود انداختش زمین و سه لقت محکم به جایی که تیر خورده بود لقت زد و بعدش گفت درد داشت یانه
آوینا نمی تونست به خوبی نفس بکشه و زن عموش از جلوی در با لبخند رد شد ولی در و نه بست آوینا خودش رو به زور از پله ها میرفت بالا تا بلاخره خودش رو به در رسوند یهو دید آدنیس جلوی در نه شسته و منتظره یهو همون توری مکث کرد آدنیس که دیدش از دهنش خون اومده شکمش رو نگه داشته که یهو آوینا در رو بست
از اون طرف هتیسا اومد بیرون درو بست آدنیس بهش گفت که دیگه نمی تونه بره باهاش بیرون چون ی کاری دارم زنگ در رو زد در باز شد دید آوینا بی هوش گوشه یی افتاده و بخیه هاش باز شدن کولی خون از دست داده به مامانش گفت و بغلش کرد و رفتن دکتر عموم پشت سرش رفت
داخل – اتاق عمل – شب
نور سفید و خشن چراغهای جراحی، اتاق را مثل روز روشن کرده. صدای «بیپ، بیپ» مانیتور قلب در فضا میپیچد، با ضربانهای ضعیف و نامنظم.
روی تخت فلزی، آوینا دراز کشیده؛ صورتش رنگپریده، لبهایش کبود. ماسک اکسیژن روی دهانش است، لولهٔ تنفسی از میان لبها وارد شده. پرستاری با دستهای لرزان، کیسهٔ خون تازه را بالا میگیرد. مایع قرمز آرامآرام در لوله حرکت میکند و وارد رگ دست آوینا میشود.
فشار خون پایین… عددها مدام سقوط میکنند.
متخصص بیهوشی (با صدای جدی، سریع):
فشار داره میافته! باید بجنبیم!
جراح، زنی میانسال با چشمانی خسته اما مصمم، پشت ماسک میگوید:
شکم رو باز کنید. سریع.
پرستار قیچی جراحی را میدهد. صدای قیژ فلز در اتاق میپیچد. بخیههای قدیمی یکییکی بریده میشوند. ناگهان زخم باز میشود و خون گرم فواره میزند.
پرستار دیگر با مکنده وارد میشود. صدای وووش دستگاه همراه با جریان خون، مثل بادی سرد اتاق را پر میکند.
زاویهٔ دید از بالای سر:
داخل شکم دیده میشود: روده پاره، خون جاری.
جراح (با لحنی محکم اما نفسگیر):
اینجاست… رگ پاره شده. نخ جراحی، زودتر!
پرستار نخ را میدهد. دستان جراح لرزش ندارد؛ گره میزند، فشار خونریزی کمتر میشود. قطرات عرق از پیشانیاش پشت ماسک پنهان است.
مانیتور قلب:خط سبز دوباره کمی بالا میآید.
جراح بخشی از رودهٔ آسیبدیده را با دقت ترمیم میکند. صدای قیچی و بخیه، در سکوت سنگین اتاق مثل طنین فلز میپیچد.
پرستار:
آنتیبیوتیک وصل شد. آماده برای شستوشو.
جراح سرم نمکی را داخل شکم میریزد. خون و لختهها بیرون کشیده میشوند. مکنده باز هم صدای نفسگیرش را تکرار میکند.
وقتی خونریزی کنترل شد، جراح آرام لایهها را میبندد؛ عضله، چربی، پوست. هر بخیه مثل یک خط نجات روی تن آوینا کشیده میشود. پیش از آخرین بخیه، لولهٔ باریک تخلیه درون شکم جاگذاری میکند.
روی چهرهٔ جراح:
چشمانش خسته اما مطمئن است. زیر لب میگوید:
تموم شد… نجات پیدا کرد.
صدای مانیتور قلب حالا ریتمی آرام و منظم دارد: بیپ… بیپ… بیپ…
چراغها کم میشوند. تخت بهآرامی از اتاق خارج میشود. آوینا، بیهوش، در سکوت و نور کمجان کریدور حرکت میکند، به سمت بخش مراقبتهای
ویژه
نور سرد و بیروح بخش مراقبتهای ویژه روی صورت رنگپریدهٔ آوینا افتاده بود. صدای تکراری و منظم دستگاه قلب، تنها چیزی بود که نشان میداد هنوز نفس میکشد. بخیهها مثل ردّی از جنگ روی شکمش جا خوش کرده بودند، و لولههای باریک از بدنش آویزان بود.
مامانش پشت شیشه ایستاده بود. اشکهایش بیصدا روی گونههایش میغلتیدند و لبهایش مدام میلرزیدند؛ مثل کسی که میترسید با هر پلکزدنی دخترش را برای همیشه از دست بدهد. دستهایش روی شیشه بود، انگار میخواست فاصلهٔ میانشان را بشکند.
کنار او، آدنیس ایستاده بود. چشمهایش قرمز بود، ولی نگاهش محکم روی صورت آوینا قفل شده بود. هیچچیز نمیگفت، فقط گاهی نفسهایش سنگینتر میشد. درون سینهاش غوغایی بود، اما بیرون آرام به نظر میرسید.
لحظهای گذشت… پلکهای بستهٔ آوینا لرزیدند. انگشتان سردش تکانی خوردند.
مامانش با صدایی خفه فریاد زد:
– تکون خورد! دخترم…
پرستار آرام لبخندی زد، اما برای مامان چیزی نگفت. فقط جلوتر رفت و مانیتور را نگاه کرد.
و بعد، آنچه همه منتظرش بودند اتفاق افتاد؛ چشمان آوینا آرام باز شدند. دنیا برایش تار و روشن بود. نور سفید اتاق چشمهایش را میسوزاند.
اولین تصویری که دید، شیشهٔ بزرگ و پشت آن مامانی بود که لبخندش میان اشکها غرق شده بود. کنارش، آدنیس ایستاده بود. صورتش جدی، اما چشمانش پر از چیزی بود که آوینا هیچوقت ندیده بود؛ ترسی پنهان، محبتی سرکوبشده، و امیدی لرزان.
لبهای خشک آوینا کمی تکان خوردند. هیچ صدایی بیرون نیامد، فقط نفسی ضعیف. آدنیس اما لبهایش را خواند. او گفته بود: «من… اینجام.»
آدنیس دستش را روی شیشه گذاشت. صدایش محکم اما لرزان بود:
– من کنارت هستم… برنمیگردم.
در همان لحظه، قلب آوینا میان دستگاهها تندتر زد. مانیتور با ریتمی سریعتر صدا داد، و پرستار نگاه کوتاهی انداخت. لبخند محوی زد و چیزی نگفت؛ انگار فهمید دلیل تند شدن ضربان، دیگر نه درد بود و نه خونریزی… چیزی بود که پشت شیشه ایستاده بود.
چند ساعت گذشته بود. بخش نیمهساکت بیمارستان فقط با صدای گاهبهگاه مانیتورها زنده بود. مامان آوینا خسته و چشمقرمز، گوشهای روی صندلی به خواب رفته بود. پرستار اجازه داده بود برای لحظاتی، آدنیس وارد اتاق شود.
اتاق بوی دارو و سرم میداد. نور مهتابیها سرد بود، اما در نگاه آدنیس همهچیز انگار سنگینتر از همیشه مینمود. قدمهایش آرام و بیصدا نزدیک تخت رفت.
آوینا هنوز ضعیف بود؛ لبهایش رنگی نداشت و صدایش به سختی شنیده میشد. اما وقتی چشمهای نیمهبازش افتاد به قامت آشنا و ساکتی که کنارش ایستاده بود، لبخند محوی روی صورتش نشست.
– …تو… اومدی؟
صدایش مثل نجوا، ضعیف و شکسته از لای لبهای خشک بیرون آمد.
آدنیس روی صندلی کنار تخت نشست، انگار از ترس اینکه اگر لحظهای دور شود او را از دست بدهد. نگاهش روی دست نحیف آوینا افتاد. بیهوا انگشتانش را گرفت؛ دست سرد و بیجان، در میان دستهای گرمش آرام گرفت.
– معلومه که اومدم. من… هیچوقت جایی نمیرم.
صدایش محکم بود، اما تهاش لرز داشت.
آوینا لبخند کمجانی زد. پلکهایش سنگین بودند، ولی نگاهش آرام در نگاه او غرق شد.
– فکر کردم… دیگه نمیبینمت.
آدنیس لحظهای سکوت کرد. گلویش خشک شده بود، چیزی میان حرف و بغض گیر کرده بود. بالاخره با صدایی آرام گفت:
– حتی اگه دنیا بخواد بینمون فاصله بندازه… من نمیذارم.
اشک بیهوا از گوشهٔ چشم آوینا سرازیر شد. مامانش هنوز خواب بود، و اتاق پر از سکوتی شد که فقط ضربان قلب او میشکست.
آدنیس سرش را نزدیک آورد و با صدایی که فقط او بشنود، زمزمه کرد:
– برگرد… قویتر از قبل. چون من هنوز خیلی حرفا دارم که بهت نزدهم.
چشمهای آوینا آرام بسته شد، نه از ضعف، که از آرامشی که مدتها بود تجربه نکرده بود.
داخل – بخش مراقبتهای ویژه – روز
آوینا روی صندلی کنار تخت نشسته بود. هنوز بدنش ضعیف بود، اما لبخندی آرام روی لب داشت و موهایش از پشت سر روی شانهها افتاده بود. دستهایش روی زانو جمع شده بود و نگاهش گاهی به پنجره و گاهی به مانیتور قلب میافتاد.
آدنیس روبهرویش ایستاده بود، دستهایش در هم گره خورده. چشمهایش روی آوینا قفل بود، اما چیزی نمیگفت؛ قلبش پر از احساساتی بود که هنوز جرأت بیانشان را نداشت. هر بار که آوینا به او نگاه میکرد، دستش کمی میلرزید.
– تو… واقعاً حالم خوبه، گفت. (آوینا با آرامش، بدون نگاه مستقیم به او)
– خوبه که میبینمت… (آدنیس کمی مکث کرد، صداش خفه و لرزان)
آوینا سرش را تکان داد و لبخند زد:
– ممنون که این مدت اینجا بودی. ولی… نمیخواستم زحمت بکشم.
آدنیس کمی عقب رفت، لبهایش فشرده شدند. حس کرد آوینا هنوز نمیفهمد که او بیشتر از یک دوست بهش اهمیت میدهد.
– زحمت؟… نه… من… (چشمهایش را پایین انداخت) فقط… میخواستم مطمئن شم حالت خوبه.
آوینا با کمی فاصله و خستگی سرش را تکان داد:
– من که گفتم خوبم. همه چیز رو خودم کنترل میکنم.
آدنیس صدایش را پایین آورد، اما کمی عصبی شد:
– فقط میخوام بدونی که… حتی اگه میخوای فکر کنی میتونی تنها باشی… من نمیذارم تنها باشی.
آوینا نگاهی به او انداخت و لبخندی کوچک زد، اما هنوز چیزی در دلش نبود؛ فقط حس راحتی از بودن یک دوست کنارش داشت. سوءتفاهم آرامی شکل گرفت، چون او نمیدانست آدنیس عاشقش است و فکر میکرد او مثل همیشه فقط بهش دوستانه اهمیت می دهد.
آدنیس نفسش را حبس کرد و آرام به سمت آوینا آمد. نگاهش پر از احساسی بود که مدتها در دلش پنهان کرده بود.
آوینا روی صندلی نشسته بود، هنوز متوجه عمق نگاه او نشده بود. آدنیس جلو رفت و لبهایش را نزدیک لبهای او آورد. تنها چند ثانیه… بوسهای نرم و آهسته.
همان لحظه، در اتاق به آرامی باز شد و مادر آوینا وارد شد. چشمانش گرد شد، لبهایش کمی باز مانده بود و برای لحظهای خشکش زد. ولی خیلی زود، با تعجب و بیاطلاعی از آنچه دیده بود، عقب رفت و در را سریع پشت سرش بست.
آوینا لحظهای مات ماند، قلبش تند میزد و نفسش بند آمده بود. فوراً خودش را عقب کشید و با عصبانیت ایستاد:
– چی فکر کردی داری میکنی؟!
قبل از اینکه آدنیس بتواند چیزی بگوید، آوینا از اتاق خارج شد و در را محکم پشت سرش بست. آدنیس تنها ماند، نگاهش به در، قلبش پر از هیجان و سردرگمی. لبخندی تلخ روی لبش نشست؛ میدانست هنوز آوینا او را فقط به چشم دوست میبیند، و سوءتفاهم عاشقانهای تازه آغاز شده بود.
مادر آوینا از اتاق خارج شد، چهرهاش پر از عصبانیت و تعجب بود. قدمهایش سریع و محکم روی کف راهرو میخورد، انگار میخواست هر چه زودتر دخترش را پیدا کند و بفهمد چه اتفاقی افتاده بود.
آوینا با عصبانیت از اتاق بیرون رفت، و نگاهش پر از خشم و سرخوردگی بود. قلبش تند میزد و نفسهایش کوتاه بود؛ هنوز از آن بوسه گیج و ناراحت بود و نمیتوانست با خودش کنار بیاید.
آدنیس لحظهای تنها ماند. نگاهش به در پشتی اتاق دوخته شد، نفسش را آرام گرفت و به آرامی و بیصدا از در پشتی خارج شد، نخواست مادر آوینا او را ببیند. لبخندی تلخ و کمی عصبی روی لبش نشست؛ میدانست سوءتفاهم تازهای شکل گرفته و حالا همه چیز پیچیدهتر شده بود.
مادر آوینا در راهرو ایستاده بود و نفسش را کنترل میکرد، اما نگاهش تیز بود و هر صدای قدمی را دنبال میکرد. وقتی آوینا از گوشهٔ راهرو ظاهر شد، مادر با صدایی کمی بلند گفت:
– آوینا! وایستا یه لحظه!
آوینا سرش را تکان داد و بدون اینکه نگاهش را بلند کند، گفت:
– چی میخوای مامان؟
مادر، دستش را روی قلبش گذاشت، کمی آرام شد اما هنوز نگران بود:
– میخوام بدونم چه اتفاقی افتاده بین تو و آدنیس…
آوینا نفس عمیقی کشید و دندانهایش را روی هم فشار داد، هنوز عصبانی بود و نمیخواست جواب دهد.
در همین لحظه، آدنیس از در پشتی راهرو، کمی عقبتر، خود را مخفی کرد. نگاهش پر از اضطراب و حسرت بود؛ میخواست بداند آوینا چه واکنشی نشان میدهد، اما نمیتوانست وسط بیاید و خودش را لو بدهد.
سکوت کوتاهی شکل گرفت، تنها صدای نفسهای سریع آوینا و قدمهای مادرش در راهرو میپیچید.
آوینا به سمت حیاط حرکت کرد بعد از چند دقیقه با مادرش شروع به صحبت کرد و قزیه را برایش باز گو کرد .
ساعت نزدیک غروب بود. نور نارنجی از پنجرههای بیمارستان به داخل میتابید. مادر آوینا تازه از اتاق بیرون رفته بود تا کمی نفس تازه کند و چیزی بخرد.
همان لحظه، هتیسا و مادرش آرام وارد راهروی بیمارستان شدند. چهرههایشان پر از لبخندی مصنوعی بود، اما نگاهشان پر از حسادت و نقشه.
هتیسا آهسته به مادرش گفت:
– مامان… الان بهترین فرصته. بدنش ضعیفه، هیچکس هم توی اتاق نیست.
هتیسا و مادرش با آرامش مصنوعی وارد اتاق شدند، اما نگاههایشان پر از نقشه بود. مادر
هتیسا در اتاق را پشت سرشان بست و با صدای قفل شدن، فضا ناگهان سرد و تهدیدآمیز شد. هتیسا سریع به سمت پنجره رفت و کرکرهها را پایین کشید، اتاق را در تاریکی فرو برد.
آوینا روی تخت نشسته بود، چشمهایش پر از ترس، بدنش ضعیف و لرزان، و بخیههای تازهاش هنوز حساس و دردناک بودند.
هتیسا خم شد و با دستش روی شکم آوینا فشار محکم آورد. آوینا از درد به خود پیچید و نالهای ضعیف بیرون فرستاد، اما نمیتوانست خودش را از دست او خلاص کند.
مادر هتیسا با لبخندی سرد، شیشه شکستهای را که روی میز بود برداشت و روی دست آوینا کشید، تهدید و دردش را بیشتر کرد.
هتیسا خم شد و به آرامی ولی با شدت دستش را روی بدن ضعیف آوینا فشار داد، در حالی که با صدای نرم و تهدیدآمیز گفت:
– باید بفهمی که هیچکس نمیتونه همیشه همه چیز رو کنترل کنه…
آوینا ناله کرد، دستهایش بیجان روی تخت افتاد و بدنش از ضعف تکان میخورد. هر لحظه که میگذشت، خطر بیشتر و تنش شدیدتر میشد.
آرتام وارد بیمارستان شد از پرستار پرسید چه کسی در اتاق شماره۳۰۰ هست گفت دو خانوم با اسم های هتیسا و...آرتام سریع و خشمگین بود هر کاری می کرد در باز نمی شد قفل اضافه رو از پرستار گرفت و دار باز کرد و وارد شد. نگاهش برق میزد، نفسهایش سنگین بود. مستقیم جلو رفت و شیشهٔ شکستهای را که در دست مادر هتیسا بود، محکم گرفت و روی میز کوبید.
با صدایی آرام اما پر از تهدید گفت:
– یک بار دیگه… فقط یک بار دیگه نزدیکش بشین… قسم میخورم کاری میکنم اسمم رو هیچوقت فراموش نکنید.
هتیسا عقب رفت، اما نگاهش پر از نفرت و حسادت بود. مادرش هم لبخند مصنوعیاش را جمع کرد و دست دخترش را گرفت. هر دو با قدمهایی تند و عصبانی از اتاق بیرون رفتند.
در اتاق بسته شد. سکوتی سنگین همهجا را گرفت. تنها صدای نفسهای کوتاه آوینا باقی ماند.
آرتام آرام به سمت تخت رفت، روی صندلی کنار او نشست و دست لرزانش را گرفت. نگاهش پر از نگرانی و ملایمت شد:
– دیگه تموم شد… من اینجام، اجازه نمیدم بهت دست بزنن.
آوینا با چشمهای پر از اشک به او نگاه کرد. گلویش خشک بود و صدایش لرزید:
– چرا… چرا اینکارو با من میکنن؟ من که کاری نکردم…
اشک از گوشهٔ چشمش پایین غلتید. آرتام بیاختیار انگشت شستش را روی دست او کشید و آهسته گفت:
– عزیزم،عشقم...
چون نمیدونن تو چقدر قویای… نمیفهمن ارزش واقعی تو چیه.
آوینا سرش را پایین انداخت، اشکهایش روی گونههایش لغزیدند.
آرتام آرام داستان آولین دیدار عاشقانشان را برایش تعریف کرد روزی که عاشق هم دیگه شدن و آرام دستش را بیشتر فشرد و در دلش قسم خورد تا آخر از او محافظت کند…
درِ اتاق محکم بسته شد. هتیسا و مادرش با قدمهای عصبی در راهرو جلو رفتند. صورت هتیسا از خشم سرخ شده بود.
– مامان… دیدی؟! دیدی چطور جلوی ما وایستاد؟ (با صدای لرزان و عصبی گفت)
مادرش دستش را گرفت و آرامتر اما با نیشخند جواب داد:
– آروم باش… آرتام فقط یه مانع دیگهست.
– ولی مامان… آدنیس همهاش دور و بر اون دخترهست. آرتام هم حالا مثل سایهاش شده. دیگه هیچوقت نمیذارم اینجوری باشه!
مادر هتیسا با نگاه تیزش به او خیره شد:
– خب، پس باید نقشهمون بزرگتر باشه. اینبار با دست خالی نمیریم سراغش.
هتیسا چشمانش برق زد، ولی از شدت خشم، لبش را گاز گرفت:
– میخوام کاری کنم هم آدنیس و هم آرتام بفهمن که اون دختر هیچوقت ارزش این همه توجه رو نداره.
مادرش لبخند تلخی زد و به آرامی زمزمه کرد:
– پس وقتشه از نقطه ضعفش استفاده کنیم…
هردو در سکوت به هم نگاه کردند، نگاههایی پر از نفرت و نقشه. بعد آرام از راهرو دور شدند، در حالی که قدمهایشان پر از اطمینان و نقشهای تازه بود.
هتیسا با لبخند مرموزی کنار مادرش ایستاده بود. نگاهش روی آدنیس افتاد که با عجله وارد بخش شد تا به سمت اتاق آوینا بره. درست همان لحظه، او قدمی جلو گذاشت و با صدای آرام اما پر از نیش گفت:
– میدونی؟ عجیبه… هر وقت میری پیش آوینا، اون قبلاً آرتام رو دیده. انگار بیشتر به اون دل بسته تا به تو.
آدنیس ایستاد، ابروهایش در هم رفت.
– چی داری میگی؟!
هتیسا شانه بالا انداخت، اما لبخندش محو نشد:
– من فقط واقعیت رو میگم. همه میبینن… آوینا وقتی با آرتام حرف میزنه یه جوری نگاهش میکنه که هیچوقت با تو نکرده.
آدنیس نفسش را سنگین بیرون داد، اما ته دلش شک کوچکی زبانه کشید. یاد نگاههای پر اضطراب آوینا به آرتام افتاد، یاد وقتی که دستش را گرفته بود تا آرامش کند. قلبش فشرده شد.
هتیسا ضربه آخر را زد:
– شاید هم تو براش فقط یه دوست باشی… مثل همیشه.
همین لحظه آوینا از اتاق بیرون آمد. رنگش پریده بود، هنوز ضعیف. وقتی نگاهش به آدنیس افتاد، لبخندی آرام زد. اما آدنیس، با چشمانی پر از تردید، عقب رفت.
آوینا لبخندش محو شد.
– چی شده؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
آدنیس مکث کرد. قلبش میخواست بگه “نه، باور نمیکنم”، اما ذهنش پر از حرفهای هتیسا بود. فقط گفت:
– هیچی… استراحت کن.
و آرام عقبنشینی کرد، در حالی که آوینا گیج و غمگین نگاهش میکرد.
از دور، هتیسا با لبخند پیروزمندانهای صحنه را تماشا کرد…
آوینا آرام وارد اتاقش شد و در را بست. هنوز صدای قدمهای آدنیس توی راهرو در گوشش میپیچید، اما حالا تنها بود.
یاد لبخند او، نگاههای کوتاه و عقب رفتنش افتاد. قلبش تند زد، و ذهنش پر شد از سوالها و شکها.
– چرا اینقدر عقب کشید؟
– چرا هتیسا اینقدر نزدیک بود؟
آوینا نفس عمیقی کشید و نشست روی تخت.
آرام گفت:
– باید همهچیزو بفهمم… نمیتونم بذارم سوءتفاهمها بینمون باشه.
باید به آرتام هم بگم که دیگه نباید رابطمون غایمکی باشه باید به همه بگیم که سوءتفاهم پیش نیاد.
ذهنش آرام آرام همه چیز را مرور کرد: نگاه آدنیس، نیشخند هتیسا، عقب رفتن او… و کمکم به یک تصمیم رسید: باید با آدنیس روبهرو شود، حتی اگر قلبش لرزان باشد.
آوینا نفس عمیقی کشید . قلبش تند میزد، اما تصمیمش قطعی بود:
– آدنیس!
صدایش کمی لرزان بود، اما واضح. آدنیس از راهرو وارد شد، نگاهش پر از اضطراب و نگرانی شد وقتی دید آوینا منتظر ایستاده.
– چی شده؟ (با صدای آرام اما کمی پر از تردید پرسید.)
آوینا قدمی جلو برداشت، نگاهش مستقیم به چشمانش دوخت:
– باید ازت بپرسم… چرا عقب کشیدی؟
– و… اون نیشخند هتیسا… چی بود؟
آدنیس مکث کرد، نفسش را فرو داد. بعد آرام گفت:
– من… نمیخواستم که بهت آسیب برسه، یا سوءتفاهمی پیش بیاد. اون نیشخند هتیسا… فقط حسادت خودش بود، چیزی به تو ربط نداشت.
آوینا لبهایش را به هم فشرد و ادامه داد:
– ولی من شک کردم… وقتی دیدم نزدیکت بود… و وقتی عقب کشیدی… نمیدونستم چی فکر کنم.
آدنیس قدمی جلو آمد و دستش را آرام روی مچ آوینا گذاشت:
– آوینا… من همیشه اینجا هستم. هیچ چیزی نمیتونه بین ما باشه… حتی حسادت هتیسا. تو فقط توی قلب من جایی داری.
آوینا لبخندی لرزان زد و دستش را روی دست آدنیس گذاشت:
– من هم… میخوام همه چیز رو روشن کنم. نمیخوام سوءتفاهم بینمون باشه.
آدنیس لبخندی آرام زد و گفت:
– پس بیا از الان، همه چیزو با هم حل کنیم…
دستهایشان به آرامی بهم گره خورد.
چند روز بعد، بالاخره آوینا از بیمارستان مرخص شد. هنوز کمی ضعیف بود، اما لبخند کوچکی روی لبش نشست وقتی قدم به خانه گذاشت. هوای آشنا و عطر خانهاش به او حس آرامش داد.
مامانش کیف بزرگی را آماده کرده بود. جلو آمد و دستی روی شانهٔ دخترش گذاشت.
– آوینا جان… من قراره چند روزی با عمههات برم مسافرت. میتونی توی خونه بمونی؟
آوینا اول کمی تعجب کرد، اما بعد آرام گفت:
– آره مامان، نگران نباش. من حواسم هست.
مامانش با لبخندی مطمئن او را بوسید و خداحافظی کرد. هنوز صدای ماشین از کوچه دور نشده بود که زنگ در به صدا درآمد.
وقتی آوینا در را باز کرد، با تعجب دید دخترعمهها و پسرعمههایش یکییکی وارد میشوند؛ با خندهها و سروصداهایشان فضای خانه را پر کردند.
خانهای که تازه آرام شده بود، حالا شلوغ و پرهیاهو شده بود… و آوینا حس میکرد اتفاقات تازهای در راه است.
شب شده بود و خونه پر از صدا و خنده بود. دالیا و آیسل نگاههای پنهانی به هم انداختن؛ نقشهشون آماده بود.
دالیا با صدای بلند گفت:
– وای آیسل! یادته اون جعبه وسایل توی انباری جا مونده؟
آیسل با بازیگوشی جواب داد:
– آره… ولی کی بره بیارتش؟
همه سرشون رو دزدیدن تا کسی انتخاب نشه، که دالیا سریع گفت:
– آوینا! تو برو، آدنیس هم کمکت کنه.
آوینا خواست مخالفت کنه، اما نگاه جدی دخترعمهها باعث شد چیزی نگه. با دلنگرانی به سمت انباری رفت و آدنیس هم پشت سرش حرکت کرد.
انبار نیمهتاریک بود. بوی گرد و غبار و چوب قدیمی فضا رو پر کرده بود. آوینا مشغول گشتن بود که ناگهان چراغها خاموش شد.
همهجا در تاریکی فرو رفت. آوینا وحشتزده نفسش برید و همون لحظه به کسی برخورد کرد. قلبش تند زد.
– وای! – صدای لرزانش در تاریکی پیچید.
– آروم باش… منم. – صدای آدنیس نزدیک گوشش بود.
آوینا چند لحظه خشکش زد. نفسهای آدنیس رو حس میکرد، فاصلهشون خیلی کم بود. دستشون اشتباهی به هم خورد و هر دو سریع عقب کشیدن.
– ببخشید… – آوینا زمزمه کرد.
– اشکالی نداره… – صدای آدنیس آرام بود، اما در تاریکی گرمی خاصی داشت.
ناگهان صدای جیغ دالیا از بالا اومد:
– برقا رفتن! کسی چیزی نمیبینه!
آوینا نفس عمیقی کشید، تلاش کرد خودش رو جمع و جور کنه. دلش میخواست هرچه زودتر از اون تاریکی بیرون بره… اما حس عجیبی در دلش افتاده بود که نمیفهمید ترس بود یا چیز دیگه.
چراغها ناگهان برگشت. نور زرد لامپهای راهرو از شکاف در انبار تابید.
همون لحظه در با صدای قیژ باز شد. دالیا وآیسل سرک کشیدن، پشت سرشون آرمان و کیانوش هم بودن.
و صحنهای که دیدن… همه رو خشکش زد.
آوینا و آدنیس خیلی نزدیک هم ایستاده بودن، نفسهاشون هنوز به هم میخورد. دست آوینا روی سینه آدنیس بود، انگار همین الان از ترس به سمتش خم شده بود.
دالیا دستش رو جلوی دهنش گرفت که نخنده. آیسل پوزخند زد. آرمان و کیانوش با نگاه متعجب به هم خیره شدن.
– اِ… اینجا چه خبره؟ – صدای شوخطبع کیانوش سکوت رو شکست.
آوینا با وحشت عقب پرید و دستش رو محکم مشت کرد. گونههاش گل انداخته بودن.
– هیچی! فقط… برقا رفته بود، من تعادلم رو از دست دادم.
آدنیس خواست چیزی بگه، اما دالیا سریع پرید وسط:
– آهاااا… «برقا رفته بود»! خب معلومه دیگه…
همه خندهشون گرفت. حتی وقتی داشتن از انبار بیرون میرفتن، نگاههای پر از شیطنتشون رو از آوینا و آدنیس برنمیداشتن.
آوینا نفسش تند شده بود. تو دلش غلیانی از خشم، خجالت و یه حس دیگهای بود که نمیخواست بهش فکر کنه.
آدنیس هم ساکت بود. فقط به آرامی زیر لب گفت:
– بذار فکر کنن… مهم نیست.
شب شده بود. آسمان پر از ستاره بود و نسیم خنکی از بالکن میوزید. آوینا روی صندلی نشسته بود، زانوهاشو بغل گرفته بود و به حیاط تاریک خیره بود. ذهنش پر از اتفاقهای امشب بود؛ برق رفتن، نگاههای بقیه، پوزخندهای دالیا و آیسل…
صدای آهستهی در بالکن اومد. آوینا سر بلند کرد؛ آدنیس بود.
او چند قدم جلو اومد، ایستاد و با صدای جدی گفت:
– باید بهت بگم… چیزی که باعث همهی این سوءتفاهمها شد.
آوینا ابروهاشو در هم کشید. – یعنی چی؟
آدنیس نفس عمیقی کشید.
– هتیسا… اون بهم گفته بود که تو به من علاقه داری. که همهی کارهایی که میکنی از روی حسادته. میگفت تو پشت سرم حرف زدی… و من احمق، باور کردم.
آوینا با ناباوری نگاهش کرد. قلبش به شدت میکوبید.
– چی؟! من… همچین چیزی هیچوقت نگفتم!
آدنیس سرشو پایین انداخت. – میدونم. دیر فهمیدم… اما حالا همهچیز روشنه.
سکوتی سنگین بینشون نشست. صدای باد پردهها رو تکون میداد.
آوینا بعد از چند ثانیه گفت:
– آدنیس… من هیچوقت تو رو جز یه دوست ندیدم. ولی… از اینکه حتی لحظهای حرفای هتیسا رو باور کردی، ناراحت شدم.
آدنیس به چشماش نگاه کرد، پر از پشیمونی. – حق داری. ولی فقط میخواستم بدونی… حقیقت همینه.
آوینا نفس عمیقی کشید. نگاهش از چشمان پشیمان آدنیس به آسمان پرستاره برگشت.
– مهم اینه که حالا میدونی حقیقت چی بوده… من چیزی برای پنهون کردن ندارم.
آدنیس آهی کشید و روی لبهی بالکن کنار او نشست. فاصلهشون هنوز حفظ شده بود، اما حس سنگینی از روی شونههای هر دو برداشته شد.
– ممنون که حرفمو شنیدی… شاید دیگه مثل قبل راحت نباشیم، ولی حداقل دیگه سوءتفاهمی بینمون نیست.
آوینا لبخند خیلی کوچکی زد، هم خسته و هم آرام.
– همین کافیه.
نسیم خنک پردهها رو به حرکت درآورد. هر دو در سکوت به حیاط تاریک خیره شدند. بدون بحث، بدون قضاوت… فقط با آرامشی ساده که از صداقت به دست اومده بود.
⸻
فردای اون شب، فضای خونه کمی عوض شده بود. دیگه خبری از تنش و نگاههای سنگین نبود.
دالیا صبح زود اومد سراغ آوینا و با لبخند گفت:
– خب خانم قهرمان، بالاخره سوءتفاهم حل شد یا نه؟
آوینا چشمغرهای رفت، ولی نتونست جلوی خندهشو بگیره. – تو و آیسل هم که فقط نقشه میکشین!
آیسل از پشت سر پرید وسط حرف و گفت:
– قبول کن، نقشمون جواب داد. اگه ما نبودیم، هنوز با آدنیس قهر بودی!
آوینا دست به کمر ایستاد. – شما دوتا فقط دردسرین.
همه خندیدن.
از اون طرف، آرمان و کیانوش توی سالن نشسته بودن و با هم کلکل میکردن. وقتی آوینا از کنارشون رد شد، کیانوش گفت:
– ای بابا، حالا دیگه همه میخوان آوینا و آدنیس رو با هم ببینن.
آوینا اخم کرد. – من اینجا هستم، یواشتر!
آرمان خندید و گفت:
– شوخی کرد. ما میدونیم تو جدی هستی.
آوینا سری تکون داد و رفت، اما ته دلش حس میکرد با وجود همهی شوخیها و اذیتها، بودن کنار دخترعمهها و پسرعمهها حس خانواده و صمیمیت رو براش زنده کرده.
عصر همون روز، همه توی سالن جمع شده بودن. آیسل پیشنهاد داد:
– بیاین اسمفامیل بازی کنیم!
کیانوش خندید:
– تو که همیشه میبازی، مطمئنی؟
آیسل دست به کمر زد. – این دفعه میبرم!
بازی شروع شد. دالیا مدام تقلب میکرد، آرمان هر بار گیر میداد که جوابا درست نیست، و کیانوش همه رو مسخره میکرد. صدای خندهی بچهها کل خونه رو پر کرده بود.
وقتی نوبت آوینا شد، همه با هیجان منتظر بودن ببینن چی مینویسه. آوینا با تمرکز اسم رو نوشت، اما آیسل زیرچشمی نگاه کرد و گفت:
– اِهه! دیدم چی نوشتی!
هتیسا با قدمهای آرام وارد سالن شد. همه مشغول بودن، ولی با صدای بلندش سکوت کردن.
هتیسا با لبخند شیطنتآمیزش گفت:
– اون شب توی بیمارستان همه فکر کردن آوینا حالش بد شده. اما من دیدم… اون خودش قرصای بیشتری خورد تا همه دلشون بسوزه. وانمود کرد که بیهوشه!
سالن توی سکوت سنگینی فرو رفت.
دالیا با صدای لرزون:
– هتیسا تلاش نکن که بین ما رو خراب کنی تموم شد
آیسل چشمان پر از خشم گفت:
– آوینا!؟؟
فکر نکنم...
آرمان عصبی شد:
– ما همهمون به آوینا اعتماد داریم
آوینا با خوشحالی جواب داد:
– ببین هتیسا دیگه نمی تونی من رو آزار بدی…
نقطه زعف من دیگه تحقیر شدن نیست یکم توجه کن.
هاهاها
در هین سحبت کردن زنگ خانه به صدا در اومد آرتام بود و وارد خانه شد.
هتیسا با بغضاز خانه بیرون زد
آن شب به بازی ادامه دادیم من برای کاری به حیاط رفتم و به بچه ها نگفتم
دیدم در حیاط بازه می خواستم به بندم که یک مرد گنده از پشت دستمالی بهر روی دهنم گذاشت و همان لحظه بیهوش شدم بعد از چند دقیقه در انباری به هوش آمدم که پر از نگهبان بود.
آرتام از این اتاق به اون اتاق می رفت تا آ ینا رو پیدا کنه از بچه ها پرسید:
\_بچه ها شما آوینا رو ندیدین؟؟
بچه ها با تعجب گفتن: نه
آدنیس از بال کو خارج شد و گفت آوینا رو ندیدید؟
گفتند:نه
همگی می گشتند
کیانوش به حیاط رفت که در باز بود به بچه ها خبر داد و همه به دنبال آوینا می گشتند
و آدنیس با بادیگارد هاش خبر داد که سریعن پیداش کنن
که که یهو گوشیش زنگ خورد و جواب داد و مردی با صدای کلف حرف می زد و می گفت:
دنبال عشقتی باید جیزی که می خوام رو به من بدی.
آدنیس پرسید:
چی می خوایی عوضی،کثافت...
جواب داد:
عه...عه...
اینتوری صحبت نکن بچه جون من اون چیزی که تو گاوسندوق پدرت توی شرکته رو می خوام.
آدنیس گفت:
آها پس تو همون مردی هستی که صبح به ما پیش نهاد همکاری دادی بودی پس دنبال رمز و حساب کارتی پدرمی ها؟
جواب داد:
آفرین پسر خوب...
همونم و می خوامش یا...
گوشی قطع شد و بعد از دو دقیقه تماس تصویری بر قرار شد.
تصویر آوینا اومد با لاکه روی سندلی نشسته و نگرانه
که یهو مردی قول پیکر شروع به زدن من کرد تا ده دقیقه داشتم جلوی آدنیس کتک می خوردم و آدنیس مس گفت نکنی که میله داغ آوردن آدنیس گفت اون نه اون نه میدم بهتون آدرس بفرست دارم میام دست نگهداشت و تلفن را قطع کرد.
آوینا چون تیر خورده بود و بدنش هنوز خوب تریم نشده بود و بخیه هایش تازه بود خون ریزی داخلی می کنه و بی هوش میشه چند ساعت می گذره و من بی هوشم و به من توجه نمی کنن از سر تا پا سیاه و کبود بودم
دیدم صدای تیر اندازی میاد وا اون جا به هوش اومدم و آدنیس رو دیدم که من رو بلند کرد. برد و دیگه تحمل درد رو نداشتم که دوباره بی هوش شدم.
آدنیس من رو به پزشک شخصی خودش برد و گفت خون ریزی داخلی داره و وضعش و خزمه باید عمل بشه تا خون رو خارج کنم
آدنیس اجازه چنین کاری را داد و آوینا بعد از چند ساعت به هوش آومد و با خانه باز گشو
بچهها یکییکی از آوینا عذرخواهی کردند.
گفتن ببخشید که حواس ما به تو نبود کلا فراموش کردیم.آیسل گفت:
وایسین وایسین براتون ی جوک بگم بخندین
بچه ها گفتن بگو
آیسل گفت ما تو رو فراموش کردیم
ولی...
دو تا عاشق پیشت که فراموشت نمی کنن ی کی بالکو می گشت یکی اتاق می گشت
آکینا گفت:
کثافت من اینجا نشیستم اینجوری حالم بده داره از این دوتا رفیقم که دوستشون دارم بد میگه
بده مگه رفیق هام برام نگران شدن...ها...
چند روز گذشت و خبر رسید مامانها هنوز توی راهند، پس همون روز همه رفتند؛ فقط آرتام و آدنیس موندند.
آرتام آهسته گفت:
– ببخشید حواسم بهت نبودش باید بیشتر دقت کنم.
آدنیس هم سر پایین:
– واقعا ببخشید
تو به خاطر من اینطوری شدی.
انتقامت رو می گیرم.
حالا تو دستور بده ما چی کار کنیم هر کاری بگی ما انجام میدیم.
آوینا لبخند ریزی زد:
– خیلی خب، بدون غر زدن! آرتام، تو جارو. آدنیس، ظرفها. منم غذا رو میچینم.
کمی بعد، کارها که جمع شد، آوینا به مامانش زنگ زد.
– مامان کجایین؟
– هنوز دوریم دخترم، تا برسیم طول میکشه.
– باشه، مراقب باش.
تماس را که قطع کرد، رو به آدنیس گفت:
– بهتره بری خونهتون، قبل از اینکه عمهجون برسه.
– نمیرم.
– خب عمهجون چی میگه؟
– اونجا بچهها هستن، تنها نمیمونه. من میمونم.
همان لحظه آرتام گفت کار داره و باید بره.
– صبر کن، براتون غذا میذارم.
غذاها را دستش داد و بدرقهش کرد.
در را که بست و برگشت، دید آدنیس پشت سرش ایستاده.
– وای! ترسیدم، آدنیس!
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد. آدنیس آرام جلو اومد، نگاهش جدی و کمی ملتمسانه بود.
– آوینا… میخوام بغلت کنم، شاید اینطوری هر دومون آروم بشیم.
آوینا جا خورد. نگاهش بین تعجب و تردید گیر کرده بود. چند لحظه سکوت کرد و قلبش تند میزد. بعد، با نفس عمیقی سرش رو پایین انداخت و آهسته گفت:
– باشه…
آدنیس با ملایمت نزدیک شد و آوینا رو توی آغوش گرفت. برای اولین بار بعد از روزهای شلوغ، گرمایی پر از آرامش بینشون پیچید.
آدنیس آرومتر از همیشه آوینا رو در آغوش گرفت. ضربان قلبش منظم ولی پرحرارت بود. آوینا اول خشک و مردد بود، اما کمکم حس کرد شونههاش سبک شدن؛ انگار همهی خستگیهاش توی اون آغوش داره محو میشه.
– آوینا… – صدای آدنیس کمی لرزید – فقط میخواستم بدونی که مهمی… حتی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
آوینا نفس عمیقی کشید، دلش تندتر از همیشه میزد، اما لبخند کمرنگی نشست روی لبهاش.
– ممنون… الان واقعاً آروم شدم.
چند ثانیه سکوت برقرار بود، فقط صدای تیکتاک ساعت توی خونه شنیده میشد. بالاخره آوینا خودش رو کمی عقب کشید، نگاه کوتاهی به آدنیس انداخت و با صدایی که هنوز لرزش داشت گفت:
– خب… حالا بهتره بگی چرا هنوز اینجایی، آدنیس.
یهو صدای زنگ در بلند شد.
آوینا با تعجب رفت سمت در و وقتی بازش کرد، برق چشماش رو پر کرد: عمهجون پشت در بود.
– عمه! – با ذوق خودش رو انداخت توی بغلش.
چند لحظه بعد، مادرش هم رسید و هر سه وارد خونه شدن. آوینا سریع به آشپزخونه رفت، چای و شیرینی آورد و جلویشون گذاشت. صدای خنده و گفتوگو فضا رو پر کرده بود.
وسط شلوغی، آوینا یواشکی دست آدنیس رو گرفت و با حرص کشوندش سمت اتاق. همون موقع مادرشون از دور این صحنه رو دید و ریز خندید.
در اتاق رو که بست، آوینا دست به سینه ایستاد و با اخم گفت:
– چرا به من نگفتی عمهجون قراره بیاد؟ میفهمی چقدر غافلگیر شدم؟
آدنیس با دیدن اخمهای آوینا، لبخند موذیانهای زد و دستاشو پشت سرش قفل کرد.
– خب… راستش خواستم سورپرایز بشی. نمیخواستم از قبل بدونی.
آوینا با عصبانیت گفت:
– سورپرایز؟ من نزدیک بود سکته کنم!
آدنیس خندید و یک قدم جلو اومد.
– ولی اعتراف کن، برق چشماتو وقتی دیدی عمهجون اومده… قشنگتر از هر چیزی بود.
آوینا که سعی میکرد اخمش رو نگه داره، گوشهی لبش لرزید.
– داری مسخرهم میکنی؟
– نه، جدی میگم. – بعد کمی خم شد و با لحن شوخ اضافه کرد: – تازه، از این به بعد هر بار خواستم خوشحالت کنم، غافلگیرت میکنم.
آوینا چشماشو چرخوند و دست به کمر ایستاد.
– به شرطی که دفعهی بعد خبر سکتهام رو هم آماده کنی!
هر دو بیاختیار خندیدن. صدای خندهشون از اتاق بیرون زد و مادرشون که توی پذیرایی بود، با لبخند به عمهجون گفت:
– این دوتا رو ببین… انگار همهچی رو فراموش کردن.
وقتی خندههاشون تموم شد، سکوت کوتاهی بینشون افتاد. آوینا به سمت تخت رفت و نشست، دستهاش رو روی زانو گذاشت. هنوز اخم کوچیکی روی صورتش بود، ولی برق چشماش نشون میداد آرومتر شده.
آدنیس هم آروم جلو اومد و رو بهروش نشست. نگاهش جدیتر شد.
– آوینا… میدونی چرا نخواستم چیزی بگم؟
آوینا سرشو کج کرد.
– چرا؟
– چون… میخواستم فقط خودم کنارت باشم، قبل از اینکه همه برسن. – صدای آدنیس کمی لرزید، اما لبخندش هنوز روی لب بود. – همین چند دقیقه برای من خیلی ارزش داشت.
آوینا نفس عمیقی کشید. نمیدونست جواب بده یا نه.
– آدنیس… من هنوز نمیدونم باید چطور با این همه چیزایی که بینمون پیش اومده برخورد کنم.
آدنیس جلوتر خم شد، دستاشو روی لبهی تخت گذاشت.
– پس بذار من صبر کنم. تا هر وقت که بخوای.
برای اولین بار، لبخند کوچیک اما واقعی روی لب آوینا نشست.
آدنیس هنوز خم شده بود و نگاهش مستقیم توی چشمای آوینا گره خورده بود. فاصلهشون خیلی کم شده بود. یه لحظه دست آدنیس روی تخت جلو رفت و نزدیک دستای آوینا نشست. آوینا نفسش رو حبس کرد، دستاشو کمی لرزون روی زانو گذاشت…
صدای پا نزدیکتر شد. آوینا و آدنیس سریع دستاشون رو جمع کردن و فاصله گرفتن. در که باز شد، هتیسا اومد تو، اما این بار خبری از دعوا یا طعنه نبود. صورتش خونسرد بود، لبخندی مصنوعی روی لبش.
– سلام… چیکار میکنین اینجا تنها؟
آوینا با بیحوصلگی جواب داد:
– هیچی… فقط داشتیم حرف میزدیم.
هتیسا یه قدم اومد جلو، گوشی توی دستش بود. کسی متوجه نشد که برنامهی ضبط صدا روشنه.
– چه جالب… گفتوگوی دونفرهتونو کسی نمیدونه، نه؟
آوینا و آدنیس یه نگاه کوتاه به هم انداختن. هتیسا لبخندش رو پهنتر کرد، گوشی رو توی جیبش گذاشت و خیلی عادی گفت:
– خب من مزاحم نمیشم. ادامه بدین.
و بعد از اتاق رفت بیرون.
آوینا اخم کرد:
– بهنظرت عادی بود؟ هتیسا هیچوقت انقدر
آروم نیست.
آدنیس با جدیت گفت:
– نه، یه نقشهای داره. باید حواسمون جمع باشه.
وقتی هتیسا از اتاق رفت بیرون، آوینا هنوز دلشوره داشت. شب، وقتی همه توی پذیرایی بودن و هرکسی مشغول حرف خودش بود، آوینا اتفاقی چشمش افتاد به گوشی هتیسا که روی مبل جا مونده بود. صفحه هنوز قفل نشده بود و ثانیهشمار یه فایل صوتی بالا میرفت.
آوینا سریع گوشی رو برداشت و گوشیشو خاموش کرد. قلبش تند میزد.
با خودش گفت: پس حدسم درست بود… داشت ضبط میکرد.
آوینا لبهاشو به دندون گرفت، گوشی رو همونطور گذاشت سرجاش و هیچی نگفت. نه به آدنیس، نه به بقیه. چون میخواست ببینه هتیسا دقیقا چه نقشهای داره و چجوری میخواد ازش استفاده کنه.
اون شب تا دیروقت خوابش نبرد. توی ذهنش فقط یه چیز تکرار میشد:
اگر هتیسا این صدا رو پخش کنه… همه علیه من میشن. باید قبلش آماده باشم.
چند روز بعد، وقتی هتیسا تنها بود و گوشیاش روی میز افتاده بود، آوینا بیصدا وارد شد. نفس عمیقی کشید و با صدایی محکم اما آرام گفت:
– هتیسا… من میدونم که داری صدامو ضبط میکنی.
هتیسا یک لحظه جا خورد و سعی کرد لبخندش رو حفظ کنه:
– آوینا! اشتباه میکنی…
آوینا دستش رو روی میز گذاشت و نزدیک شد:
– اشتباه نمیکنم. و یک چیزی باید بدونی… من اجازه نمیدم کسی از این استفاده کنه تا آبرو و زندگی منو خراب کنه.
هتیسا کمی عقب رفت، ولی آوینا با جدیت ادامه داد:
– پس بهتره از همین حالا دست از این کار برداری، یا… مطمئن باش نتیجهاش برای تو بدتر از چیزی که فکر میکنی میشه.
هتیسا لبهاشو به هم فشرد، چیزی نگفت و آوینا بدون اینکه منتظر جوابش بمونه، سرش رو بالا گرفت و بیرون رفت. قلبش هنوز تند میزد، اما حس کرد این بار کنترل اوضاع دست خودش بود.
چند روز بعد، هتیسا و مادرش راهی سفر شدن و حاجی بابا هم به مسافرت کاری رفت. خونه خلوت شد و سکوتی عجیب توی فضا برقرار بود.
آوینا و آدنیس حالا آزادی بیشتری داشتن. دیگه کسی مزاحم نبود و میتونستن بدون ترس یا نگرانی کنار هم باشن. هر روز صبح کنار هم صبحانه میخوردن، گاهی با هم قدم میزدن و شبها توی سالن مینشستن و فقط با هم حرف میزدن.
یک روز آدنیس به آوینا گفت که من عاشقتم و می خوام باهم بریم توی رابطه.
آوینا که منتظر چنین چیزی بود قبول کرد خیلی غیر عادی ولی قبول کرد.
هر روز، آدنیس با محبت و صبر، آوینا رو آرامتر میکرد و آوینا کمکم اعتمادش بهش بیشتر میشد. دستش رو میگرفت و وقتی قلبش تند میزد، فقط لبخند میزد و میگفت:
– با تو بودن حس آرامش میده…
آدنیس هم که همیشه سعی داشت مراقبش باشه، لبخندی زد و گفت:
– و من همونطور حس میکنم، آوینا. همین چند روز… برای من خیلی با ارزش بودن.
کمکم فاصلهها کم شد، نگاهها صمیمیتر شد و لحظههاشون پر از خندههای بیپروا و گفتگوهای طولانی شد. خلوت این روزها، فرصت ساختن یک رابطهی واقعی و بدون سوءتفاهم رو براشون فراهم کرده بود.
یه بعدازظهر آفتابی، آوینا و آدنیس روی بالکن خونه نشسته بودن. نسیم سبک موهاشونو نوازش میکرد و صدای پرندهها فضا رو پر کرده بود.
آوینا یه لحظه دستش رو روی دست آدنیس گذاشت، کمی لرزان ولی پر از اعتماد. آدنیس لبخند زد و دستش رو با ملایمت گرفت، انگار میخواست بهش بگه «همه چیز خوبه».
آوینا نفس عمیقی کشید و سرشو کمی نزدیک کرد. آدنیس خم شد و به آرامی، بدون هیچ عجلهای، آوینا رو برای چند ثانیه کوتاه بغل کرد.
– همین لحظه… همین حس… خوبه، آوینا؟ – صدای آدنیس نرم و ملایم بود.
آوینا لبخند کوچیکی زد و سرش رو روی شونهی آدنیس گذاشت.
– آره… با تو بودن حس خوبی میده.
همونجا، روی بالکن و در سکوتی پر از آرامش، برای اولین بار بعد از روزهای پر از تنش، هر دو حس کردن همدیگه رو واقعا دارن و کسی نمیتونه مزاحمشون بشه.
چند روز بعد از اون لحظهی آرامش، هتیسا و مادرش از سفر برگشتن. هتیسا سریع متوجه شد که فاصلهی آوینا و آدنیس خیلی کم شده و وارد رابطه شدن و عصبانی شد.
چند روز بعد، وقتی خونه خلوت بود، هتیسا با چهرهای جدی وارد شد.
– آوینا… یه چیز مهم باید بدونی. اگر حتی یه کلمه با آدنیس حرف بزنی، آدمام کاری میکنن که… با خاک یکسان بشی.
آوینا رنگش پرید، قلبش تند زد و دستاش میلرزید.
– ن… نمیتونه باشه…
هتیسا خونسرد لبخند زد و قدمی نزدیک شد.
– این واقعیته. و این یه فرصت آخرته.
آوینا که وحشت کرده بود، سعی کرد مقاومت کنه:
– تو… تو نمیتونی این کارو بکنی!
هتیسا بدون هیچ ترسی شروع کرد به زدن آوینا، با حرکتی که ترس واقعی توی دل آوینا انداخت. آوینا با صدای لرزون گفت:
– میکشمتها… آدنیس برات مهم نیست؟
اما ترس و شدت تهدید، همه چیز رو تحت تأثیر قرار داد. آوینا سرش رو پایین انداخت و با صدایی پر از ترس و تسلیم گفت:
– باشه… قبول… دیگه نزدیک آدنیس نمیشم.
هتیسا عقب رفت، با لبخند پیروزمندانهای نگاهش کرد و گفت:
– به یاد داشته باش این آخرین هشداره.
آوینا روی زمین نشست، نفس عمیقی کشید و اشکهاش روی گونههاش جاری شد. حالا میدانست که مجبور است از آدنیس دور بمونه، حتی
اگر دلش نمیخواست.
روز بعد، آدنیس راهی خونهی آوینا شد. وقتی رسید، اول از مادرش پرسید:
– آوینا کجاست؟
مادرش با نگرانی جواب داد:
– توی اتاقشه… از دیروز که هتیسا باهاش حرف زده، دیگه نیومده بیرون. شاید تو بتونی بیاریش بیرون.
آدنیس با جدیت گفت:
– تمام تلاشم رو میکنم.
وقتی وارد اتاق شد، صحنهای دید که قلبش رو لرزوند: آوینا روی تخت نشسته بود و اشکهاش روی گونههاش جاری بود.
آدنیس آرام جلو رفت و با صدایی نرم گفت:
– آوینا… خوبی؟
همین که میخواست دستش رو دورش حلقه کنه و آرامش بده، آوینا سریع خودش رو عقب کشید و سرش رو پایین انداخت.
– نه… ن… نمیخوام… – صدایش لرزید و اشکهاش دوباره جاری شد.
آدنیس با کمی تعجب، روی تخت نشست و کمی فاصله گرفت، اما همچنان با مهربانی نگاهش میکرد، آماده بود تا وقتی آوینا آماده شد، خودش رو آرام کند.
آوینا هنوز سرش رو پایین انداخته بود و حتی جرات نگاه کردن به آدنیس رو نداشت. قلبش تند میزد و هر بار که آدنیس دستش رو نزدیک میکرد، خودش رو عقب میکشید.
– آوینا… فقط گوش کن… – آدنیس با صدایی آرام و جدی گفت، اما فاصلهی خودش رو حفظ کرد – هیچکس حق نداره بهت صدمه بزنه.
آوینا با صدایی لرزون جواب داد:
– تو نمیدونی… هتیسا… اون آدماشو داره… اگر دوباره نزدیک بشم…
اشکهاش روی گونههاش میغلتید و صدای نفسهای کوتاهش فضا رو پر کرده بود.
آدنیس چند لحظه سکوت کرد، بعد با احتیاط گفت:
– پس… من صبر میکنم. تا وقتی که احساس کنی امنی، هیچ کاری نمیکنم.
آوینا نفس عمیقی کشید و سرش رو تکان داد. هنوز نمیتونست چیزی بگه، ولی کمی حس کرد که تنها نیست و حداقل یه نفر هست که پشتش وایساده.
آوینا هنوز روی تخت نشسته بود و اشکهایش جاری بود که آدنیس کمی عصبی شد. نفسی عمیق کشید و بدون هیچ حرف اضافهای، نفس عمیق کشید و بدون هیچ حرف اضافی، ضربهای سریع و دقیق با لبهی دست به گردن آوینا زد. آوینا قبل از اینکه بفهمد چه میشود، بیهوش شد و روی شانهی آدنیس افتاد.»
آدنیس بدون لحظهای تردید، او را بلند کرد و از اتاق خارج شد. حرکتش سریع و مطمئن بود، انگار میدانست که باید هرچه زودتر او را از تهدید هتیسا دور کند.
در همان زمان، هتیسا از پلهها بالا میآمد و قصد داشت کاری کند. اما وقتی رسید، چیزی که دید باعث شد خشکش بزند: نه آدنیسی بود و نه آوینا.
نه از آدنیس خبری بود، نه از آوینا. فقط گوشی آوینا روی تخت افتاده بود و صفحهاش خاموش شده بود.
هتیسا توی دلش آشوب شد. با خودش گفت:
– یعنی… آدنیس واقعاً بردتش؟!
برای اولین بار حس کرد کنترل اوضاع از دستش در رفته.
هتیسا وقتی دید دیگه هیچ راهی برای نزدیک شدن به آدنیس نداره، و حتی حضورش باعث شده اوضاع براش بدتر بشه، با مادرش تصمیم گرفتن خونهشون رو بفروشن و به کشور دیگهای برن.
بدون خداحافظی، یه شب وسایلشون رو جمع کردن و رفتن.
صبح روز بعد، آوینا با صدای ویبرهی گوشی آدنیس بیدار شد. چشماش هنوز نیمهخواب بود که صفحه رو روشن کرد. پیام از مامانش بود:
«آوینا جان، هتیسا و مادرش دیگه رفتن. خونهشون خالی شده. دیگه خطری نیست، برگرد خونه.»
آوینا ماتش برد. چند لحظه خیره به صفحه موند. قلبش سبک شد، انگار بار بزرگی از روی دوشش برداشته بودن.
با لبخند آرومی زیر لب گفت:
– رفتن… بالاخره رفتن.
همون لحظه، آدنیس از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:
– بیدار شدی؟ خبری شده؟
آوینا گوشی رو به سمتش گرفت و گفت:
– مامانم پیام داده… هتیسا و مامانش رفتن.
چشمای آدنیس برق زد. لبخند زد و گفت:
– عالیه. یعنی دیگه هیچکس نمیتونه اذیتت کنه.
آوینا نفس راحتی کشید و گفت:
– پس وقتشه برگردم خونه.
داخل – خونهٔ آدنیس – شب
صدای بارون از پشت پنجره میاومد. چراغ کمنور بود و بوی قهوهای که رو میز سرد شده بود، فضا رو سنگینتر میکرد.
آوینا ایستاده بود وسط سالن، دستهاش رو توی هم گره کرده بود. آدنیس روبهروش، تکیه داده به دیوار، چشماش پر از تردید.
– چرا اینقدر سرد شدی، آوینا؟
– چون بالاخره همهچیو فهمیدم، آدنیس.
آدنیس ابروهاش در هم رفت:
– از چی حرف میزنی؟
آوینا با صدایی آروم ولی محکم گفت:
– تو برای ما نقشه کشیده بودی خودت رو نزن به اون راه .
آدنیس نفسش رو محکم بیرون داد و گفت:
– آوینا، اون… اون چیزی نبود که تو فکر میکنی.
– اشتباه نکن، من خیلی خوب میدونم چی بود. فقط میخواستم بدونم تا کجا ادامه میدی. تا کجا وانمود میکنی که دوستم داری.
(قدم جلو میذاره و مستقیم توی چشمهاش نگاه میکنه)
– ولی تموم شد، آدنیس. من دیگه خستهم از بازی تو و عموم دیگه خسته شدم.
عموم که بهش اعتماد داشتم اونطوری کرد و الان رفت.
می دونی اون همه نگرانی برای من نبود موقعه عمل برای پول بود برای اموال پدرم بود که به من رسیده بود.
بابای تو هم دست داشت خودتم دست داشتی توی این کار توی کوشتن بابام هم دست داشتبن چرا اخه کوشتینش؟.
آدنیس مکث کرد، ساکت، با لبایی نیمهباز.
– یعنی… داری میری؟
آوینا لبخند تلخی زد.
– آره… چون حالا میدونم کی واقعاً دوستم داره. آرتام. اون وقتی همه رفتن، موند. وقتی من بین مرگ و زندگی بودم، کنارش بودم. من و اون هم دیگر رو دوست داریم و به هم دیگه گفتیم این حسمون رو و توی رابطه هستیم من برات دام انداختم و تو افدادی توی دامم هنوز ادامه داره این داستان،فهمیدی؟
آدنیس رنگش پرید، قدمی جلو
اومد.
– آرتام؟!
– آره، آدنیس… همون کسی که همیشه بهش حسودی میکردی. چون اون کاری کرد که تو نتونستی؛ منو واقعاً دید.
(لحظهای سکوت بینشون میافته، فقط صدای بارون شنیده میشه)
آوینا کیفش رو برمیداره، اما قبل از رفتن، به سمتش برمیگرده، با چشمانی پر از اشک اما لحن محکم:
– میدونی آدنیس… آدم بعضی وقتا کسی رو از دست میده که تا آخر عمر توی ذهنش میمونه. نه چون عاشقش بود، چون فهمید عشق همیشه با موندن یکی نیست.
بعد از در بیرون میره. در بسته میشه، صدای بارون بلندتر میشه.
آدنیس تنها میمونه، با نگاه خیره به در بسته، و سکوتی که سنگینتر از هر فریادی بود.
سه سال قبل
روی نیمکت بیمارستان، آوینا و مادش نشسته بودند. همون موقع که آدنیس آوینا را بوسیده بود.
آوینا با لحنی جدی و کمی ناراحت گفت:
«مامان من… من میخوام آدنیس رو به خودم خیلی زیاد نزدیک کنم و بهش ضربه بزنم.»
مامانش با تعجب پرسید: «چرا خوب؟»
آوینا با کمی عصبانیت و البته نگرانی ادامه داد: «اون مامان نقشه کشیده که به هتیسا و نزدیک بشه و پولهای عموم رو و بابا رو بالا بکشه.»
مامانش کمی گیج شد و گفت: «خوب چرا باید همچین کاری بکنه آخه اون همه مال و پول داره اخه؟»
آوینا با لحنی غمگین و پر از دلسوزی گفت: «ببین مامان، بابای من که نیست، عمومم خیلی زود گول میخوره، خیلی دل نازکه. هتیسا هم که مرده، برای اون همه پول من هم که با اینکه این همه بلا سرم آوردن دوستشون دارم، نمیتونم بدبختیشون رو ببینم، اخه… مامان میخوام به خودم انقدر نزدیک کنم نابود بشه که با ما در نیوفته.»
مامانش با آرامش اما نگران گفت: «من میرم حسابش رو میزارم کف دستش.»
آوینا با لحن مصر و کمی لبخند زد و گفت: «نه مامان… نه، باید من بهش نزدیک بشم، باشه؟»
مامانش کمی نگرانتر گفت: «اخه خطرناک نیست؟ نگرانم.»
آوینا با اطمینان و حس خندهای کوچک در لبهایش گفت: «نه مامان قشنگم، یکی یدونم. نه نگران نباش، دخترت از ظاهر درسته که اینطوریه ولی از باطن جوری قویه که نمیدونی.»
مامان آوینا گفت: «دختر قشنگم…»
بعدش هر دو همدیگر رو بغل کردند و خندیدند.
بعد از چند دقیقه مادر آوینا رفت و در دلش گفت فقط آدنیس نیست که مامان عموم هم بود بابامونم من می دونم همینا کشتن مامان منتظر باش که می خوام حسابشون رو بزارم کف دستشون.
حال:
آوینا:
کاشکی اون روز بهت نزدیک نمی شدم زندگیم با تو نابود شود آدنیس که اینقدر تظاهر کردم که دوستت دارم .
چند کوچه رفت جلو به یک پارک برخورد کرد و آرتام رو اون جا دید با یک دختر دلش شکست و داخل بارون نشست اشک هاش لبریز بود ولی یاد همون سه سال پیش اوفتاد که به مادرش گفت من قوی هستم.بلند شد و به سمت خونه حرکت کرد و گفت گور بابای هر چی پسره بابا ولشون کن به خودت برس.
آرتام آوینا رو دید و به سمتش حرکت کرد و گفت:
آوینا وایسا برات توضیح میدم.
اوینا گفت:
چی رو می خوایی توضیح بدی آشغال من انقدر دوست داشتم.
معلوم نیست با چند تا دختر دیگه هستی.
اصلا می دونی چیه گووووووور بابا ی هر چی عوضی،کثافت مثل تو هستش حالا ببین چطوری حالتون رو میگیرم من دیگه آوینای ثابق نیستم و تمام.